Vision & Logic
رود خدا (Persian Edition)
رود خدا (Persian Edition)
Couldn't load pickup availability
رود خدا (Persian Edition)
بخش اول: جستوجوی خوشبختی
زیرا همهی خدایان قومها بتهای بیارزشاند، اما خداوند آسمانها را آفرید. (مزمور ۹۶:۵)
در ردیت، یک سابردیت1 وجود دارد. در این جامعه، مردم عکسهایی از اشیایی که پیدا کردهاند، اما نمیتوانند شناساییشان کنند منتشر میکنند. بسیاری از این اقلام بسیار جالب و گیجکننده هستند تا زمانی که کسی توضیحی ارائه دهد. برای مثال، یک کاربر تصویری از یک شیء سخت و تخممرغی شکل را که در ساحلی پیدا شده بود و کلمهی «Maxer» روی آن حکشده بود به اشتراک گذاشت. سرانجام، کسی آن را بهعنوان یک تخم جایگزین شناسایی کرد. مرغها گاهی بداخلاق میشوند و تخمهای خودشان را میشکنند، اما وقتی تخمهای واقعی با این جایگزینها عوض میشوند، مرغ فریب میخورد و فکر میکند هنوز روی تخمهایش نشسته است و دیگر آنها را نابود نمیکند. در موردی دیگر، کاربر دیگری عکسی از یک «اتاق» کوچک نزدیک نوک یک انبار قدیمی منتشر کرد. هیچ ورودی آشکاری نداشت و رازآلود به نظر میرسید. کسی توضیح داد که آنجا محل لانهسازی جغدهای انباری است؛ پرندگانی که مخرب نیستند و با تغذیه از جوندگان کمک میکنند.
r/whatsthisthing
این مثالها حقیقتی گستردهتر را نشان میدهند: برای اینکه چیزی را درست شناسایی کنیم، باید بدانیم برای چه ساختهشده است. بدون درک هدف یک شیء، سخت است تعریف کنیم واقعاً چیست. همین اصل دربارهی انسانها هم صدق میکند. برای اینکه بفهمیم انسان چیست، باید بپرسیم: انسان برای چه ساختهشده است؟ برخی باور دارند انسانها چیزی بیش از محصول تصادفی نیروهای تکاملی کور نیستند. اگر این درست باشد، پس زندگی هیچ هدف ذاتیای ندارد؛ اما فقط بیخدایان واقعاً متعهد به نظر میرسد که حقیقتاً از این نتیجه راضیاند. بیشتر مردم، چه به آن اعتراف کنند چه نه همچنان مشتاقاند بفهمند چرا اینجا هستیم. برخی فیلسوفان استدلال میکنند که عبارت «معنای زندگی» اساساً معیوب است و ادعا میکنند که واژههای «معنا» و «زندگی» به هم تعلق ندارند؛ اما این مثل این است که به یک نوزاد گریان بگویی: «به مادرت احتیاج نداری. فقط گریه کردن را متوقف کن.» صرفنظر از اینکه استدلال چقدر هم زیرکانه باشد، اشتیاق ما برای معنا صرفاً به خاطر آن ناپدید نمیشود. ما جستوجو را متوقف نمیکنیم فقط، چون کسی ادعا میکند خود جستوجو نامعتبر است.
در اثر خود اخلاق نیکوماخوسی، ارسطو خوشبختی را بهعنوان هدف نهایی زندگی انسان توصیف کرد. او با تمایز گذاشتن میان کنشها و هدفها آغاز کرد. بیشتر چیزهایی که انجام میدهیم برای خاطر چیز دیگری است. برای مثال، ما پول درمیآوریم نه به خاطر داشتن پول، بلکه برای استفاده از آن در چیزهای دیگر؛ اما خوشبختی، ارسطو گفت، متفاوت است: چیزی است که آن را برای خودش میخواهیم؛ بنابراین بهعنوان بالاترین خیر و هدف نهایی زندگی قرار میگیرد.
واژهی یونانیای که ارسطو برای خوشبختی به کار برد، eudaimonia است که از eu (خوب) و daimon (الوهیت یا روح) میآید. این دلالت دارد که خوشبختی چیزی است که بهواسطهی لطف الهی عطا میشود، هدیهای از حسن نیت خدایان. آن ایده تفاوت تندی دارد با اینکه مردم امروزی خوشبختی را چگونه میبینند. برای ما، خوشبختی چیزی نیست که داده شود؛ چیزی است که برایش میجنگیم، چیزی است که به دست میآوریم، مانند کریس گاردنر در جستجوی خوشبختی2 ما احساس میکنیم باید خوشبختی را از راه تقلا و پایداری دنبال کنیم تا روزی بتوانیم به گذشته نگاه کنیم، مثل فرانک سیناترا و بگوییم: «من با همهاش روبهرو شدم و قد قامت ایستادم و به روش خودم انجامش دادم.»
The Pursuit of Happyness
در نگاه مدرن، خوشبختی فقط یک هدف نیست؛ تأییدی است بر استقلال و ارادهی ما. فکر دریافت منفعلانهی آن تقریباً به ما برمیخورد؛ اما در گذشته، خوشبختی تا حد زیادی چیزی تلقی میشد که عطا میشود، نه چیزی که تصاحب میشود؛ حتی واژهی انگلیسی «happy» از hap)) میآید، به معنای «شانس» یا «بخت». در آلمانی، واژهی Glück)) هم به معنای «شانس» است و هم «خوشبختی»؛ پس ازنظر تاریخی، خوشحال بودن؛ یعنی خوششانس بودن؛ اما امروز، اینطور فکر نمیکنیم. ما برای خوشبختی برنامهریزی میکنیم. نظامها و راهبردهایی میسازیم تا به آن دستیابیم. تلاش ما آنقدر شدید است که برتراند راسل زمانی آن را «فتح خوشبختی» توصیف کرد.
پول
امروز، تقریباً همه موافقاند که دو چیز برای خوشبختی ضروریاند: پول و عشق. بیایید دربارهی آنها فکر کنیم، از پول شروع کنیم.
پول شکل فشردهی ارزش است. هر چیزی در زندگی نوعی ارزش دارد، اما پول آن ارزش را در قالبی ثبت میکند که میتوان آن را ذخیره کرد، اندازهگیری کرد و مبادله کرد. مفید است، چون بهراحتی قابلاستفاده است، درست مثل شکر که کالری را در شکلی آماده برای استفاده در خود دارد. این سادگی و کارایی پول را فوقالعاده جذاب میکند.
مسیحیت ازنظر تاریخی دو نگرش متفاوت نسبت به پول داشته است. در آموزهی سنتی کاتولیک، فقر یک فضیلت شمرده میشود. در کنار عفت و فروتنی، بهعنوان نشانهای از تقوای روحانی دیده میشود. در این سنت، زندگی بدون پول (چه داوطلبانه چه غیر آن) بهعنوان راهی بهسوی قدوسیت تلقی شده است. از سوی دیگر؛ همانطور که جامعهشناس ماکس وبر اشاره کرد، پروتستانها تمایل دارند پول را مثبتتر ببینند. جان وسلی، بنیانگذار متدیسم، این رویکرد را بهطور مشهور چنین خلاصه کرد: «هرچه میتوانی به دست آور، هرچه میتوانی پسانداز کن، هرچه میتوانی ببخش.» بیشتر پروتستانها باور دارند تا وقتی ثروت برای جلال خدا استفاده شود، چیزی نیست که از آن شرمنده باشند.
اما هر دو رویکرد مشکلات خودشان را دارند. من در کرهی جنوبی بزرگ شدم، کشوری فقیر که در طول زندگی من ثروتمند شد. یادم هست زندگی در فقر چه شکلی بود. در گذشته، کرهی جنوبی با مشکلات بیشماری روبهرو بود: سرکوب سیاسی، فساد، زیرساخت توسعهنیافته و نبود دسترسی به آموزش و بهداشت و درمان؛ اما با رشد اقتصاد، بسیاری از این مشکلات حل شدند یا کاهش یافتند، هرچند مسائل تازهای، مانند افزایش چالشهای سلامت روان، پدیدار شدند.
بیشتر کشورهای فقیر مشکلات مشابهی را تجربه میکنند: بیثباتی سیاسی، فساد نظاممند، کودکانی که نمیتوانند به مدرسه بروند و مردمی که از بیماریهای قابلدرمان میمیرند. فقر اغلب رشد انسانی را سد میکند و به همین دلیل است که مبلغان اغلب در تلاشهای توسعهی اقتصادی مشارکت میکنند. فقر میتواند دام روحانی باشد و باعث شود مردم سازش کنند، دزدی کنند، دروغ بگویند یا خانوادههایشان را نادیده بگیرند. افراد درمانده بیشتر احتمال دارد خطرهای درماندهوار انجام دهند. درحالیکه فقر میتواند در برخی زمینهها عملی از سرسپردگی باشد، همچنین میتواند مردم را در چرخهای از رنج گرفتار کند.
بااینحال، امروز افراد کمی با میل خود فقر را میپذیرند. بیشتر مردم میخواهند بیشتر و سریعتر به دست آورند. آنها مجذوب داستان کسانیاند که یکشبه ثروتمند میشوند، چه از طریق برد بختآزمایی، سرمایهگذاری در استارتاپهای فناوری در دههی ۱۹۹۰ یا ورود به ارزهای دیجیتال امروز. این گرسنگی برای ثروت سریع اغلب مردم را به کلاهبرداریها یا سرمایهگذاریهای پرخطر میکشاند.
حتی پیگیریهای اقتصادی معمولی هم پر از استرساند. صاحبان کسبوکار با فشار مداوم، ریسکها و تصمیمهای دشوار روبهرو هستند. در میانهی تعقیب ثروت، بهراحتی میتوان خدا را از یاد برد. به همین دلیل پولس هشدار نیرومندی داد:
زیرا محبت پول ریشهی هرگونه بدی است و برخی از راه این میل، از ایمان گمراه شدهاند و خود را با دردهای بسیار سوراخ کردهاند. (اول تیموتائوس ۶:۱۰)
سرمایهداری نظامی است که با میل و خواسته نیرو میگیرد. اگر مردم دیگر خواهان بیشتر نباشند، اقتصاد از حرکت میایستد؛ پس ما تشویق میشویم که پیوسته هوس کنیم: گوشیهای جدید، خانههای بزرگتر، ماشینهای سریعتر. تبلیغات هرروز این خواستهها را در گوش ما زمزمه میکنند و ما را متقاعد میسازند که به بیشتر نیاز داریم؛ وقتی این را باور کنیم، درمییابیم که برای به دست آوردن آن چیزها، به پول بیشتری نیاز داریم. در پایان، پولس میگوید، اینگونه است که سرانجام با «دردهای بسیار» سوراخ میشویم.
فواید و محدودیتهای پول
با وجود خطرهایش، پول به چند دلیل جذاب است. نخست، لذتهای کوچک فراهم میکند. اگر انتظار داشته باشید پول شادی بزرگی بیاورد، احتمالاً ناامید خواهید شد. لذتهای عمیق اغلب با درد همراهاند؛ همانطور که سقراط در فایدون مشاهده کرد: «لذت و درد بههمپیوستهاند و سر واحدی دارند.» زیادهروی در چیزهایی، مانند غذا، الکل یا مواد مخدر به رنج میانجامد؛ اما پول میتواند شادیهای کوچکتری بخرد: یک فنجان قهوهی خوب، یک لباس شیک یا یک گوشی جدید. اینها شاید زندگی را دگرگون نکنند، اما بااینحال لذتبخشاند.
دوم، پول مشکلات کوچک را حل میکند؛ وقتی فقیر هستید؛ حتی چیزهای کوچک هم میتوانند طاقتفرسا به نظر برسند. در فیلم دزد دوچرخه3 از ویتوریو د سیکا، دوچرخهی مردی دزدیده میشود، چون شغلش به آن دوچرخه وابسته است، از دست دادن آن تمام خانوادهاش را در معرض فقر قرار میدهد. این یک بحران است. برای یک فرد فقیر، هر چیزی میتواند خیلی سریع به بحران تبدیل شود. زمانی دوستی داشتم که نمیتوانست در یک مراسم تعویض هدیه شرکت کند، چون توان خرید یک هدیهی کوچک را نداشت. چیزی که باید فعالیتی سرگرمکننده میبود، برای او به منبع پریشانی تبدیل شد. همچنین زمانهایی را به یاد میآورم که جوان و فقیر بودم. یک روز، با گروهی سوار یک ون شدم تا به سوپرمارکت برویم. فقط برای تفریح همراهشان رفتم، بدون اینکه پولی برای خرید چیزی داشته باشم. متوجه نشده بودم که باید برای مسیر پنجاه سنت پرداخت کنم. خجالتزده و ناتوان از پرداخت، پیاده شدم و پیاده به خانه برگشتم. آن نوع ناراحتی میتوانست فقط با کمی پول جلوگیری شود. در لحظاتی مثل این، جملهی «پول همهچیز را جواب میدهد» (جامعه ۱۰:۱۹) واقعاً میتواند درست به نظر برسد.
Bicycle Thieves
سوم، پول خوشبختی میآورد یا دستکم اگر فقیر باشید؛ وقتی خیلی کم دارید، پول واقعاً کیفیت زندگیتان را بهتر میکند؛ اما وقتی به داشتن کافی عادت کنید، آن شادی کمرنگ میشود. خوب میدانیم که وقتی درآمد به آستانهی معینی میرسد (حدود هفتاد و پنج هزار تا صد هزار دلار در سال)، افزایش درآمد خوشبختی بیشتری نمیآورد. در کشورهای ثروتمند، مردم فقط به این دلیل خوشحال نیستند که ثروتمندند؛ برایشان عادی است؛ درواقع آنها اغلب نگران از دست دادن آنچه دارند هستند. برای آنها، پول بهجای شادی، به منبع اضطراب تبدیل میشود.
پول همچنین در برخی از مهمترین حوزههای زندگی محدودیتهای روشنی دارد. نخست، نمیتواند روابط خوب را تضمین کند؛ همانطور که بیتلز میگویند: «پول نمیتواند عشق بخرد.» البته، برخی زنان جذب ثروت میشوند، اما این شیوهی نگاه کردن به روابط بیشازحد سادهانگارانه است؛ حتی اگر کسی به خاطر پولت دوستت داشته باشد، هیچ تضمینی نیست که عشق او دوام بیاورد.
وقتی پای فرزندانتان در میان باشد، پول حتی کمتر کمک میکند. ممکن است فکر کنید فرزندانتان بابت حمایت مالی شما سپاسگزار خواهند بود، اما اغلب چنین نیست. عشق خریدنی نیست.
دوم، پول نمیتواند سلامت خوب یا طول عمر را تضمین کند. ممکن است کمک کند به مراقبت پزشکی بهتر دسترسی داشته باشید و آمار نشان میدهد افراد ثروتمندتر عمر طولانیتری دارند. برای مثال، موناکو، کشوری از میلیونرها، بالاترین امید به زندگی را دارد؛ اما پول نمیتواند سلامت را تضمین کند. افراد ثروتمند همچنان در سنین پایین بر اثر حادثه یا بیماری میمیرند و هیچ ثروتی نمیتواند از آن جلوگیری کند.
سوم، پول در مسائل حقوقی قدرت محدودی دارد. یک وکیل خوب ممکن است هزینهی گزافی داشته باشد، اما این به این معنا نیست که قطعاً از زندان دور میمانید. در حالت ایدئال، قانون باید بیطرف باشد و با ثروتمند و فقیر یکسان رفتار کند. در دادگاه، پول نمیتواند شما را از پیامدهای حقوقی اعمالتان محافظت کند.
پس درحالیکه پول مفید است و میتواند زندگی را راحتتر کند، همه توان نیست. نمیتواند آنچه واقعاً مهم است را بخرد. بااینحال ثروتمند بودن ذاتاً غلط نیست. پولس به ثروتمندان نگفت همهچیز را ببخشند. در عوض، به آنها گفت چگونه با ثروتشان خوب زندگی کنند:
اما به ثروتمندان این عصر سفارش کن که متکبر نباشند و امید خود را بر ناپایداری ثروت نگذارند، بلکه بر خدا که همهچیز را به فراوانی برای بهرهمندی ما فراهم میکند. ایشان را سفارش کن که نیکی کنند، در اعمال نیک ثروتمند باشند، سخاوتمند و آمادهی بخشش باشند و بدینسان برای خود گنجی ذخیره کنند بهعنوان بنیانی نیکو برای آینده تا به آنچه حقیقتاً زندگی است چنگ زنند. (اول تیموتائوس ۶:۱۷–۱۹)
نخست، مسیحیان ثروتمند باید از غرور دوری کنند. بسیاری از افراد ثروتمند باور دارند نظرهایشان فقط به این دلیل بیشتر اهمیت دارد که پول دارند؛ اما پولس مؤمنان را از این نگرش بر حذر میدارد. دوم، آنها نباید اعتماد خود را به ثروت بگذارند زیرا ثروت ناپایدار است؛ همانطور که یوجین پیترسون در پیام4 بهصورت بازگویی بیان کرد، پول «امروز هست و فردا نیست.» امید ما باید به خدا باشد که سخاوتمندانه همهچیز را برای بهرهمندی ما فراهم میکند. درنهایت، ثروتمندان باید سخاوتمند باشند. ثروت آنها هدیهای برای برکت دادن به دیگران است.
The Message
من میدانم، چندین مسیحی را میشناسم که این کار را خوب انجام میدهند: حمایت از مأموریتها، تأمین مالی خدمتها، و کمک به نیازمندان. آنها نقشی اساسی در کار خدا در جهان دارند.
ازآنجاکه ثروت و فقر هر دو چالشهای روحانی به همراه دارند، آگور دعا کرد.
«دروغ و کذب را از من دور ساز؛ نه فقر به من ده و نه ثروت؛ مرا با خوراک لازم برایم روزی ده، مبادا سیر شوم و تو را انکار کنم و بگویم: «خداوند کیست؟» یا مبادا فقیر شوم و بدزدم و نام خدای خود را بیحرمت سازم» (امثال ۳۰:۸–۹).
پولس که احتمالاً از پیشینهای ثروتمند میآمد، در خدمت عیسی سختیهای بسیاری را تحمل کرد، از جمله فقر. هنگامیکه در روم زندانی بود، هیچ کلیسایی ازنظر مالی به او کمک نکرد، جز حمایت دیرهنگام کلیسای فیلپی (فیلیپیان ۴:۱۵). این مسئلهای جدی ایجاد کرد، زیرا زندانهای روم غذای ناکافی فراهم میکردند و انتظار داشتند زندانیان برای تهیهی مایحتاج به دوستان و خانواده تکیه کنند؛ پس از دههها خدمت وفادارانه، پولس خود را فقیر و در معرض گرسنگی احتمالی یافت. بااینحال، او بر سختی خود تمرکز نکرد. در نامهی تشکرش به فیلپیان، نوشت: «نه اینکه از نیاز سخن میگویم، زیرا آموختهام در هر وضعی که هستم قانع باشم. میدانم چگونه تنگدست باشم و میدانم چگونه در فراوانی زندگی کنم. درهرحال و در هر شرایط، راز روبهرو شدن با سیری و گرسنگی، فراوانی و نیاز را آموختهام. همهچیز را در او که مرا قوت میبخشد میتوانم.» (فیلیپیان ۴:۱۱–۱۳).
پولس نسبت به فقر و ثروت هر دو بیتفاوت ماند، زیرا از طریق خدا میتوانست با هر شرایطی روبهرو شود بیآنکه مغرور یا دلسرد گردد. پول یا نبود آن، هیچ قدرتی بر او نداشت.
عشق
موضوع مهم دیگری که مردم در جستوجوی خوشبختی به دنبال آن هستند عشق است. سی. اس. لوئیس اشاره کرد که تصور مدرن ما از عشق رمانتیک تا حد زیادی به سنت عشق درباری در فرانسهی قرن دوازدهم بازمیگردد. پیش از آن زمان، عشق اغلب یا بهعنوان دیوانگی خطرناک دیده میشد (چیزی که انسانهای در غیر این صورت عاقل، بهویژه زنان را به جرم و رسوایی میکشاند، همانگونه که در چهرههای تراژیکی، چون مدئا یا دیدو) یا بهعنوان سرگرمی سبک و طنزآمیز؛ همانطور که در آثار اووید به تصویر کشیده شده است. عشق بخش مرکزی یا شریف زندگی شمرده نمیشد؛ اما در اروپای قرونوسطی، این نگاه شروع به تغییر کرد. شاعران تروبادور در جنوب فرانسه دربارهی نوع دیگری از عشق آواز خواندند: ایدئال، پرشور، و شریف. این عشق درباری، اشتیاق رمانتیک را به چیزی زیبا و حتی روحانی ارتقا داد. با گذشت زمان، این امر بهطور عمیق فهم فرهنگ غرب از عشق را شکل داد.
در دوران مدرن، عشق در تخیل عمومی حتی قدرتمندتر هم شده است، بهویژه از وقتی با ازدواج پیوند خورده است. در بخش بزرگی از تاریخ بشر، ازدواج عمدتاً امری خانوادگی بود. همسران بر اساس منافع خانوادگی انتخاب میشدند، نه احساسات شخصی؛ درواقع در کرهی پیشامدرن، زوجها برای نخستین بار در روز عروسیشان یکدیگر را میدیدند؛ اما در قرن هجدهم، با اوجگیری فردگرایی در غرب، مردم شروع کردند همسران را بر پایهی احساس شخصی و کشش رمانتیک انتخاب کنند. امروز، ما در جهانی زندگی میکنیم که عشق فقط ارزشمند نیست؛ پرستیده میشود. مردم میگویند «عاشق عشق بودن» و واقعاً باور دارند اگر فقط عشق حقیقی را پیدا کنند، هیچچیز دیگری اهمیت نخواهد داشت. عشق، در این بستر فرهنگی، به بالاترین خیر ممکن تبدیل میشود.
تکامل عشق
برای کسانی که به خدا ایمان ندارند، روانشناسی تکاملی توضیح متفاوتی ارائه میدهد دربارهی اینکه چرا عاشق نوع خاصی از افراد میشویم. بر اساس این نظریه، ما ازنظر زیستی طوری سیمکشی شدهایم که به برخی ویژگیها در جنس مخالف جذب شویم، زیرا آن ویژگیها به نیاکان ما کمک کردهاند با موفقیت تولیدمثل کنند. برای مثال، مردی را در نظر بگیرید که فقط جذب زنانی میشود که از سن باروری گذشتهاند. از دیدگاه ژنتیکی، چنین ترجیحاتی منتقل نمیشد، زیرا آن زنان نمیتوانستند فرزند بیاورند. در مقابل، مردانی که جذب زنان جوان، سالم، و بارور بودند احتمال بیشتری داشت ژنهای خود را منتقل کنند؛ پس مردان از کسانی نسل گرفتهاند که جوانی و زیبایی را ترجیح میدادند، ویژگیهایی مرتبط با باروری و سلامت. به همین دلیل است که مردان، معمولاً جذب زنان جوان و زیبا میشوند؛ این یک سیگنال غریزی است که راهبردی تکاملی موفق را بازتاب میدهد.
برای زنان، ویژگیهایی که در یک شریک میجویند کمی متفاوت است. زنانی که جذب مردان ناتوان یا ازنظر عاطفی در دسترس نبودنی بودند احتمالاً برای بقا یا بزرگ کردن فرزندان دچار مشکل میشدند. از سوی دیگر، زنانی که شریکانی توانمند، حساس، و قابلاعتماد را ترجیح میدادند احتمال بیشتری داشت حمایت شوند، مراقبت شوند، و بتوانند فرزندان را با موفقیت پرورش دهند؛ پس ما ازنظر زیستی برنامهریزیشدهایم که برخی کیفیتها را در یک شریک بجوییم، و وقتی آنها را پیدا میکنیم، احساس شادی میکنیم. آن شادی (احساس عاشق بودن) پاداشی تکاملی است.
پس چه آن را طراحی الهی ببینید و چه برنامهریزی تکاملی، یکچیز روشن است: ما عشق را دوست داریم. نهتنها آن را در زندگی واقعی دنبال میکنیم، بلکه داستانهای بیپایانی دربارهی آن را در فیلم و تلویزیون مصرف میکنیم. فیلمها و برنامههای تلویزیونی محبوب نیز اغلب خیالپردازیهای ما را بازتاب میدهند. برای مثال، ناتینگهیل5 یک خیالپردازی مردانه دربارهی مردی معمولی است که اتفاقی با یک ستارهی پرزرقوبرق سینما آشنا میشود؛ سپس او عمیقاً و بیقیدوشرط عاشقش میشود. به همین شکل در نظریه انفجار بزرگ6 نشان میدهد نرهای ازنظر اجتماعی دستوپاچلفتی که پیدا میکنند.
Notting Hill
The Big Bang Theory
…تضعیف مسئولیت اخلاقی؛ باعث میشد مردم احساس کنند اعمالشان توسط ستارگان تعیینشده است، نه با انتخاب.
پرستش نیاکان، که بهویژه در فرهنگهای شرق آسیا رایج است، شکل دیگری از آنیمیسم است. در این منطقه با نیاکان، تقریباً مانند خدایان رفتار میشود. مردم برای دریافت برکتها به آنها غذا پیشکش میکنند. این الگو (پیشکش کردن غذا در ازای لطف) نمونهی کلاسیکی از آنیمیسم است. کنفوسیوسیسم آن را در نظامی فلسفیتر گنجاند، اما ریشهها همان است.
شاد و مبارک
عمیقترین تضاد میان آنیمیسم و مسیحیت در هدف نهایی نهفته است. آنیمیسم برای انسانها وجود دارد؛ خدایان آن ابزارهایی هستند برای آوردن رفاه، عشق، امنیت، و سلامت برای مردم؛ اما مسیحیت، در مقابل، برای خدا وجود دارد. هدف آن آسایش انسان نیست بلکه جلال الهی است. بسیاری از مردم این را اشتباه میگیرند. آنها فکر میکنند مسیحیت راهی است برای به دست آوردن برکتها. باور دارند اگر به خدا بدهند (بیشتر اوقات، به کلیسا یا کشیش)، آنگاه خدا با پول، شفا یا روابط به آنها پاداش خواهد داد؛ اما این انجیل نیست. بسیاری از مسیحیان «انجیل رفاه» را موعظه میکنند که وعدهی ثروت و سلامتی میدهد؛ اما پیروی از عیسی اغلب به معنای درد و رنج است. به همین دلیل پولس گفت: «درواقع، همهی کسانی که میخواهند در مسیح عیسی خداپسندانه زندگی کنند، جفا خواهند دید.» (دوم تیموتائوس ۳:۱۲)
عیسی هرگز نگفت: «از من پیروی کن و خوشحال خواهی شد.» در عوض، او آموخت که واقعاً مبارک بودن؛ یعنی چه و فهرست او تکاندهنده بود.
«خوشا به حال فقیران در روح، زیرا پادشاهی آسمان از آن ایشان است. خوشا به حال ماتم کنندگان، زیرا ایشان تسلی خواهند یافت. خوشا به حال حلیمان، زیرا ایشان زمین را به میراث خواهند برد. خوشا به حال آنان که برای عدالت گرسنه و تشنهاند، زیرا ایشان سیر خواهند شد… خوشا به حال آنان که به خاطر عدالت جفا میبینند، زیرا پادشاهی آسمان از آن ایشان است.» (متی ۵:۳–۱۰)
اینها شبیه آدمهای خوشحال به نظر نمیرسند؛ اما به گفتهی عیسی، آنان کسانی هستند که واقعاً مبارکاند. شاید بر اساس معیارهای دنیوی موفق نباشند، اما بخشی از پادشاهی خدا هستند و همین بهتنهایی آنها را مبارک میسازد.
اینجا یک پارادوکس عمیق وجود دارد: دنبال کردن خوشبختی بهندرت خوشبختی میآورد. در عوض، کسانی که با وفاداری در برابر خدا زندگی میکنند (کسانی که به دیگران خدمت میکنند، میبخشند یا فداکاری میکنند) اغلب خود را واقعاً خوشحال مییابند. در دنیای امروز، خوشبختی به پایهی بسیاری از تصمیمها تبدیلشده است. اگر چیزی وعدهی خوشبختی بدهد، انجامش میدهیم. اگر آسایش ما را تهدید کند، از آن دوری میکنیم. به همین دلیل است که بسیاری از مردم از ازدواج یا فرزند دوری میکنند. آنها از هزینهی آزادی، پول و زمان میترسند؛ اما آیا بدون این چیزها خوشحالتر میشوند؟ در بیشتر موارد، نه. بسیاری کشف میکنند که زندگی مستقل و خود هدایتشان احساس تنهایی و پوچی دارد.
در همین حال، کسانی که مسیر دشوار خانواده را میپذیرند اغلب شادی عمیقی را کشف میکنند. از والدین بپرسید و بسیاری از آنها خواهند گفت: «داشتن فرزند بهترین تجربهی زندگی است.» البته، والدگری سخت است؛ یعنی شبهای دیرهنگام، مراجعه به بیمارستان، بحثها و هزینههای بیپایان؛ اما در اطاعت از فرمان خدا که میگوید «بارور شوید و کثیر گردید» (پیدایش ۱:۲۸)، برکت مییابند؛ حتی کسانی که آگاهانه به خدا فکر نمیکنند، شادیای را تجربه میکنند که از مشارکت در طرح او میآید. در سختی والدگری، آنها برکت مییابند و در آن برکت، خوشبختی را پیدا میکنند.
به یاد میآورم وقتی به سازمان مسیحیای پیوستم که هنوز هم در آن خدمت میکنم. پدربزرگم که کشیش بود اما همچنین مردی عملگرا، به من هشدار داد: «داری تلاش میکنی کاری انجام بدهی که فقط بچههای پولدار آمریکا از پسش برمیآیند.» اشتباه نمیکرد. سازمان ما حقوق نمیدهد. اگر از خانوادهای ثروتمند نباشی، زندگی بهعنوان یک کارگر مسیحی بدون حقوق بسیار دشوار است. آن زمان، خانوادهام ازنظر مالی در تنگنا بودند و نمیتوانستند از من حمایت کنند. من اغلب گرسنه بودم، چون توان خرید غذا را نداشتم. حالا اوضاع بهتر است، اما هنوز هم کمتر از حداقل دستمزد درآمد دارم و بااینحال، هیچ پشیمانی ندارم. انتخاب کردم در پاسخ به دعوت خدا خدمت کنم و عمیقاً احساس میکنم او مرا دوست داشته است. وقتی بمیرم، از اینکه به خدا خدمت کردهام پشیمان نخواهم شد. فقط بابت فرصتی که برای خدمت به او داشتهام سپاسگزار خواهم بود.
وقتی توماس جفرسون و دیگر پدران بنیانگذار ایالاتمتحده «زندگی، آزادی و جستوجوی خوشبختی» را بهعنوان حقوق سلب ناشدنی در اعلامیهی استقلال اعلام کردند، باور داشتند دارند به مردم ناخوشحال آزادی میدهند تا خوشبختی را دنبال کنند؛ اما پس از بیش از دو قرن، به نظر میرسد جستوجوی خوشبختی بسیاری از مردم را کمتر خوشحال کرده است.
خوشبختی حقیقی قابل چنگ زدن نیست؛ باید آن را دریافت کرد. عیسی گفت: «زیرا هر که بخواهد جان خود را نجات دهد، آن را از دست خواهد داد، اما هر که جان خود را به خاطر من از دست بدهد، آن را خواهد یافت.» (متی ۱۶:۲۵)
به همین شکل، کسانی که خوشبختی را تعقیب میکنند هرگز آن را نمییابند؛ اما کسانی که آن جستوجو را کنار میگذارند، کسانی که بهجای خودشان برای خدا زندگی میکنند، اغلب درمییابند که خوشبختی آرام، غیرمنتظره و همچون هدیهای به سویشان آمده است.
فاصله میان ایمانِ روز یکشنبه و واقعیتِ روز دوشنبه را پر کنید. راهنمایی تازه و متناسب با فرهنگ روز، برای دیدن جهان از دریچه نگاه خداوند.
آیا میان زندگی معنوی خود و فرهنگ پیرامونتان احساس گسستگی میکنید؟ آیا در توضیح ارتباط کتابمقدس با فیلمهای امروزی، فناوری دیجیتال یا پیچیدگیهای شغلیتان دشواری دارید؟
در کتاب رود خدا، کیم سیمیو این تصور را به چالش میکشد که ایمان مستلزم کنارهگیری از جهان است. در عوض، او چشماندازی الهامبخش ارائه میدهد که در آن «رود خدا» به هر جنبه از وجود انسان — از هنر و علم تا سیاست و مسائل جنسیتی — جاری میشود.
این کتاب جهانبینی مسیحی را در دوازده موضوع و چهار بخش — زندگی، فرهنگ، رسالت و سرنوشت — میسازد و از پرسشهای روزمره تا پرسشهای ابدی پیش میرود.
نسخهٔ فارسی · فایل EPUB بدون DRM — آن را در Apple Books، Google Play Books، Kobo یا هر برنامهٔ کتابخوان بخوانید.
Share

After you buy — read it your way
DRM-free files. Download once, open in the reader you already love.